|
آخر جاده ی خیس چشمم در بیابان تو خشکیدن بود
آخر قصه ی من هم شاید بیصدا مردن و پوسیدن بود عاقبت دیدی همان شد که به تو ترس معصوم نگاهم میگفت؟ دیدی از آن همه مرگ و لحظه ی مرگ در لحظه ی بوسیدن بود؟ دیگر از دست خدا هم شاید آیه ایی معجزه ایی ساخته نیست لطف بی حد شما هم زحمت و سختی نشنيدن بود ¤ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱ توسط سارا
|
خانه آرشيو ايميل
l: طراح قالب :l l: دوستان :l درياي آبي آرام پسري با کفشهاي کتاني رازان پرستوي مهاجر سكوت بي پايان در قلمرو عشق هادی اشرفی توت فرنگي قانون مرگ مژده صبح نگار جون نجوا تابوت پرنيان سرد سرگل جونم نوشين جونم عاشق خفته من و دل خودم هويت گمشده به همین سادگی ته مانده های یک مرد داداش سامان | |||
![]() |