|
سلام امشب دلم خيلی گرفته بود خيلی بد و وحشتناک طوری که هر کاری ميکردم گريه ام بند نمی اومد نميدونم چرا اما حالم خيلی گرفته بود به يه همدم احتياج داستم به يه نفر که به حرفام گوش کنه و يه تکيه گاه امن باشه برای گريه هام...... اما پيدا نکردم پس شروع کردم با ديوارها حرف زدن و گريه کردن حدود ۴ ساعت يک نفس و بی وقفه به پهنای صورتم اشک ريختم اما بازم يه بار به سنگينی يه کوه رو شونه هام سنگينی ميکرذ......
يه وقتا به حال آسمون غبطه ميخورم چون اون موقعی که دلش ميگيره انقدر گريه ميکنه و داد ميزنه تا خالی بشه و بالاخره هم دلش سبک ميشه و بعد هم هوا آفتابی ميشه اما من اينقدر دلم گرفته که اگه تا قيامت هم اشک بريزم از بار سنگين غصه هام کم نميشه....... نميدونم ديگه چی بگم فقط ميخوام گريه کنم...... ![]() ¤ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۱ توسط سارا
|
خانه آرشيو ايميل
l: طراح قالب :l l: دوستان :l درياي آبي آرام پسري با کفشهاي کتاني رازان پرستوي مهاجر سكوت بي پايان در قلمرو عشق هادی اشرفی توت فرنگي قانون مرگ مژده صبح نگار جون نجوا تابوت پرنيان سرد سرگل جونم نوشين جونم عاشق خفته من و دل خودم هويت گمشده به همین سادگی ته مانده های یک مرد داداش سامان | |||
![]() |