|
وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه ميکردند وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تيره قانون می بستند و از شقيقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بيرون ميپاشيد وقتی که زندگی من ديگر چيزی نبود...هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواری دريافتم بايد بايد بايد ديوانه وار دوســــــــــت بـــــــــــدارم
فروغ فرخ زاد ـ مجموعه ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد....ـ پنجره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گوشه گوشه اين دل خراب سرشار از عطر نگاه توست عزيــــــــز دل!!! ¤ نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٤ توسط سارا
|
خانه آرشيو ايميل
l: طراح قالب :l l: دوستان :l درياي آبي آرام پسري با کفشهاي کتاني رازان پرستوي مهاجر سكوت بي پايان در قلمرو عشق هادی اشرفی توت فرنگي قانون مرگ مژده صبح نگار جون نجوا تابوت پرنيان سرد سرگل جونم نوشين جونم عاشق خفته من و دل خودم هويت گمشده به همین سادگی ته مانده های یک مرد داداش سامان | |||
![]() |