وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه ميکردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تيره قانون می بستند

و از شقيقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بيرون ميپاشيد

وقتی که زندگی من ديگر

چيزی نبود...هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواری

دريافتم بايد بايد بايد

ديوانه وار دوســــــــــت بـــــــــــدارم

 

فروغ فرخ زاد ـ مجموعه ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد....ـ پنجره

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گوشه گوشه اين دل خراب سرشار از عطر نگاه توست عزيــــــــز دل!!!


سارا

 
Copyright © 2005 - 2006 All Rights Reserved
Template Design By : SH A H A B Tiba