|
هیچکدامتان را نمیشناختم اما نمیدانم چرا رفتنتان این طور آتش به جانم زد؟.....این طور رفتن، این طور سوختن،شاید دل همه را به درد آورد...میدانم....فقط من بغض ندارم...فقط من اشک نمیریزم...نزدیک به هفت روز از پرپرشدنتان میگذرد اما هنوز هیچکدام از آنهایی که شما در آتش غفلتشان سوختید متوجه این همه درد نشدند...چقدر سوال...چقدر شک...چقدر بغض و چقدر آه و اشک...می دانم...آنها سوختند و رفتند و هیچ آه و اشکی آنها را برنمیگرداند....کاری از دستم جز طلب مغفرت برای روح پاکشان بر نمی آید...اما کاش آنهایی که مسئول این فاجعه بودند کمی به خود می آمدند...کاش....
¤ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٤ توسط سارا
|
خانه آرشيو ايميل
l: طراح قالب :l l: دوستان :l درياي آبي آرام پسري با کفشهاي کتاني رازان پرستوي مهاجر سكوت بي پايان در قلمرو عشق هادی اشرفی توت فرنگي قانون مرگ مژده صبح نگار جون نجوا تابوت پرنيان سرد سرگل جونم نوشين جونم عاشق خفته من و دل خودم هويت گمشده به همین سادگی ته مانده های یک مرد داداش سامان | |||
![]() |