|
و چقدر ذلت بار است دمی که دل به تمنای دنیای فریب وجود با عزت خود را تحقیر کند و چقدر مرگ با شرافت گواراتر از زندگی در اسارت است و من هیچ ندارم که به آن مباهات کنم ولی در نهانخانه ی وجودم آتشی احساس میکنم که گرمای قصرهای پر زرق و برق با آن برابری نخواهد کرد و تو ای دنیا با تمام قدرت و ظواهر فریبنده ات بر من بتاز و بدان در حسرت لحظه ای که از تو خواهشی کنم خواهی مرد.
و تو ای انسان! استوار باش و متحمل باش سختی مصیبت هر چند ناگوار است دیر نخواهد رسید لحظه ای که لبخند فتح بر لبان خشکیده ات خون سرخ انسانیت را به ارمغان خواهد آورد و برای همیشه با عجوزه پیر دنیا وداع خواهی کرد ....... ¤ نوشته شده در پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٢ توسط سارا
|
خانه آرشيو ايميل
l: طراح قالب :l l: دوستان :l درياي آبي آرام پسري با کفشهاي کتاني رازان پرستوي مهاجر سكوت بي پايان در قلمرو عشق هادی اشرفی توت فرنگي قانون مرگ مژده صبح نگار جون نجوا تابوت پرنيان سرد سرگل جونم نوشين جونم عاشق خفته من و دل خودم هويت گمشده به همین سادگی ته مانده های یک مرد داداش سامان | |||
![]() |