|
چگونه توانم کشید بار تن را
بی یاوری چشمان قشنگ تو چگونه توانم نفس کشید در هوایی که اثری نیست از رنگ نفسهایت چگونه همره این زندگی شوم بی تو...... و آن دم مسیحایی که به من می دمیدی خالی از هرچه زندگی است گشته ام پر کن مرا به نسیمی نفسی به دم خویش لحظه ای ¤ نوشته شده در دوشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٢ توسط سارا
|
خانه آرشيو ايميل
l: طراح قالب :l l: دوستان :l درياي آبي آرام پسري با کفشهاي کتاني رازان پرستوي مهاجر سكوت بي پايان در قلمرو عشق هادی اشرفی توت فرنگي قانون مرگ مژده صبح نگار جون نجوا تابوت پرنيان سرد سرگل جونم نوشين جونم عاشق خفته من و دل خودم هويت گمشده به همین سادگی ته مانده های یک مرد داداش سامان | |||
![]() |