شعر سفر

همه شب با دلم کسی ميگفت:
سخت آشفته ايی ز ديدارش؛صبحدم با ستارگان سپيد؛ميرود ميرود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنيا؛بی خبر از فريب فرداها؛روی مژگان نازکم ميريخت؛چشمهای تو چون غبار طلا؛تنم از حس دستهای تو داغ؛گيسويم در تنفس تو رها؛میشکفتم ز عشق و ميگفتم:
هر که دلداده شد به دلدارش؛ننشيند به قصد آزارش؛برود چشم من به دنبالش؛برود عشق من نگهدارش
آه اينک تو رفته ايی و غروب سايه ميگسترد به سينه ی راه
نرم نرمک خدای تيره ی غم؛مينهد پا به معبد نگهم؛مينويسد به روی هر ديوار
آيه هايی همه سياه سياه......
ّّّ«فروغ فرخزاد»


سارا

 
Copyright © 2005 - 2006 All Rights Reserved
Template Design By : SH A H A B Tiba